حكيم زجاجى
947
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
ز بنده بپرسيد يك روز مير * عجب خدمتى مىكنى بىنظير تو را خدمت اين زن از بهر كيست * از اين كارت اى بنده مقصود چيست به مستنصر بىقرين بنده گفت * كه با جان تو آفرين باد جفت دل شاه نزديك آن دلبر است * به جان خدمت ما هم اندر خور است دل شاه را خدمت از جان كنم * برش خويشتن را به قربان كنم جهاندار مستنصر نيكنام * چنين گفت با نامبرده غلام كه در دل ز من هرچه دارى بخواه * ز مال و ز ملك و ز تخت و كلاه ببوسيد روى زمين بنده باز * به دو گفت كردى مرا زنده باز به اقبال تو هرچه گفتى بجاست * ز تو خواستن چيز ديگر خطاست شهنشاه مستنصر ، نامدار * به دو گفت كز خواستن نيست چار بخواه اين دم آن آرزويى كه هست * كه حالى همه كامت آيد به دست دگربار بنهاد سر بر زمين * ز دل كرد بر شهريار آفرين چنين گفت با شهريار جهان * كه دارم يكى آرزو در نهان خداوند موصل شه بىقرين * سرافراز سلطان ملك بدر دين « 1 » يكى دخترى دارد اندر نهفت * ندارد به خوبى در آفاق جفت ورا خسروا از پى من بخواه * كه شيرينلب است آن بت همچو ماه بخنديد سرور ز قول غلام * به دو گفت كاى بندهء نيكنام ز من جملهء ملك موصل بخواه * كه در وى بود آن بت همچو ماه به موصل فرستاد حالى رسول * بر بدر دين خسرو بااصول هم اندر زمان كار دختر بساخت * به گردون گردان سرش برفراخت يكى مهد زرين بفرمود كرد * درون و برون گوهراندود كرد صنم را در آن مهد زرين نشاند * گهر بر سر ماه و پروين فشاند عمدها ببستند بر سطح آب * روان كرد آن مهد را كامياب كنيز و غلامان دگر خادمان * نشينند در مهدها شادمان روان گشت كشتى بر اروندرود * بدادند نيكىدهش را درود
--> ( 1 ) سلطان بدر الدين لؤلؤ ، از غلامان اتابكان موصل و جانشين ايشان ، تاريخ جهانگشاى ، ج اول ، ص 351 .